تبليغاتX
کی میتونه دل منو این جور بلرزونه؟
به خاطر تو می نویسم... یا تو یا هیچ کس دیگه ...
سوادا جون دیگه نمیای هااااا....خیلی وقته.پس

کجایی؟؟؟




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت 1:24 بعد از ظهر توسط ..:: لییا مگوری ::..

سلام بچوز گل! خوبین؟

همون طور که میبینین این وبلاگ مدت زیادیه که اپ نشده و از این به بعد هم

اپ نمیشه... چون حرفام تو این وب تموم شده. فقط اومدم بگم که از این به

بعد این وبلاگمو اپ میکنم:

                           روزهایی که می گذرند...

به این وبم سر بزنین و منو خوشحال کنین...

ممنون...

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 29 تیر1386ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط ..:: لییا مگوری ::..

سلام سوادا جووووووووووووووووووووووووون ! خوبی ؟من که نه !  این امتحانا چه سخته!!!

خب بریم سر موضوع قدیمیمون ! می دونی ، این روز ها همه مدل موها

مثل همه ، همشون تیغ تیغیه!من نمیدونم چه مدلی بهت میادولی چون

اصرار می کنی فکر کنم مدل بنیامین بهت بیاد اسمشو نمیدونم ..... ولی اگه

نخواستی آناناسی هم خوبه !مثل من

در مورد آرا پرسیده بودی.اون چت فرندمه و من برای همه ی اونا تولد میگیرم

تو وبم . خوبه یادم انداختی! روز و ماه تولدتو لطف کن بنویس

سواداگوگول اینم ایدی منه .....اگه ا،دی درست کردی خوشحال میشم که

بچتیم :  CupidBaby_lili              

سوادا خییییلی لاولی هستی!

 

من دیگه برم که الان کلمو میکنن ( این بابام مثل بابای توئه هاااااا)

 

پس فعلا".........kiss kiss byeeeeeeeeee

       

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط ..:: لییا مگوری ::..

 

    سلامممممم سوادا گوگول! چه عجب! بعد از ۱۰۰ سال اومدی٬ یه سری زدی

به ما!حالت خوبه؟

اولا" جواباتو بدم:

منم حال و حوصله ی درس ندارم ولی خب... چیکار میشه کرد؟؟؟ مجبوریم بخونیم

مخصوصا" ما دخترا

خب٬ پس پنجشنبه میری عروسی! چه خوب! خوش بگذره  

حالا واسه این که بیشتر از این از دستم اعصاب نشی بگم که: آخه من چه میدونم موهاتو

چیکار کنی؟؟؟؟ من که ندیدمت تا بدونم چطور باشی بهت میاد. پس ببخش که نمیتونم

کمکت کنم... ولی اگه واست حیاتیه! فکر میکنم بذار همین طوری بمونه. مگه موهاتو بالا

نمیبری؟ خب خوبه که! این طوری بری عروسی با حال تره... ولی اگه دیدی کوتاه بیشتر

بهت میاد خب کوتاه کن. ولی خداییش من نمیدونم

خب دیگه فعلا" بااااااااااااااااااایخوش بگذره بهت

                                

         

 

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط ..:: لییا مگوری ::..

 

سوادا جون کجایی پس؟ دیگه ما رو فراموش کردی  

خیلی بد شدی هااااا....لااقل یه احوالی بپرس  




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط ..:: لییا مگوری ::..

سلام سوادا جووون خوبی؟

برگشتی از سفر؟ خوش گذشت؟ خوش بحالت این جا که به ما خوش نمیگذره!

راستی... دستت خوب شد؟؟؟؟

سوادا چگوری خیلی بی معرفتی ولی...

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 25 فروردین1386ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط ..:: لییا مگوری ::..

 

اشتباهClick here to visit the Emoticons Mail site

او گفت خاطرت هست به تو نگاه کردم
آن شب به خاطر تو کلی گناه کردم
گفتم چطور زیبا چیزی شده مگر ؟ گفت
قدری شبیه اویی من اشتباه کردم 


                                           

                                                              شقایقClick here to visit the Emoticons Mail site                                     

به عاشقی ام گرمی و تب داد شقایق
آرامش مهتابی شب داد شقایق
رسوا شدم آسوده شد او فکرش و من را
یک عاشق دیوانه لقب داد شقایق


 

 

درد می کشمClick here to visit the Emoticons Mail site

به روی برگ زندگی دو خط زرد می کشم
و چشم عاشق تو را که گریه کرد می کشم
تو رفتی و بدون تو کسی نگفت با خودش
که من بدون چشم تو چقدر درد می کشم             

                                                         

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 18 فروردین1386ساعت 6:53 قبل از ظهر توسط ..:: لییا مگوری ::..

 

مگه ازت چی کم دارم که روز و شب ناز می کنی
فکر می کنی ازم سری ، بال داری ، پرواز می کنی ؟

 ما رو بگو سپردیمش دل و چشامونو به کی
اون که به زندگی می گه ، نمایش عروسکی

 دارم از تو می نویسم تو یه روز سرد برفی
قلمم نمی نویسه ، می گه تو نداری حرفی

 برو دیگه نبینمت ، خاطر خواهیت دروغ بوده
تو خلوتم با گریه هام ، چه قدر سرت شلوغ بوده

روشنی چشات نداره مرزی
تو خیلی بیشتر از اینا می ارزی 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 13 فروردین1386ساعت 8:3 قبل از ظهر توسط ..:: لییا مگوری ::..

 

خبر اووردن میدونم خیلی شلوغ شده سرت

میگن خداحافظ شده کلام اول آخرت

همه همش دنبالتن...خیلیا رو پس میزنی

نه با همه کس میشینی٬ نه سر به هر کس میزنی

نه...نمیخوام ببینمت نه...دیگه حرفشم نزن

حرفی نمونده بین ما از این به بعد نه تو نه من

نه...نمیخوام ببینمت نه...برو از پیشم برو

دیگه ازت بدم میاد...دیگه نمیخوامت تو رو

منو واسه وقتی میخوای که خلوته دور و برت

خبر اووردن میدونم خیلی شلوغ شده سرت

میرسه اون روزی که باز میای و می افتی به پام

ولی دیگه با دیگرون فرقی نمیکنی برام

پاشو برو این آخرشه... آخر خط من و تو

نه...نمیخوام ببینمت نه...برو از پیشم برو

دیگه ازت بدم میاد...دیگه نمیخوامت تو رو




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 11 فروردین1386ساعت 5:37 قبل از ظهر توسط ..:: لییا مگوری ::..

می خوام برم کلاس خط یاد بگیرم با خط خوش
نامه بدم واسه شما ،‌ تو رو خدا بیا بکش

یه کاری کرد با دل من اون چشای پر جذبه
 که ساعت خونه م هنوز ، بعد یه عمری عقبه

اون که نباید می شد انگار شده
 هر چی بگم نمی خوامش بیخوده

همین که اسمت رو منه ،‌ کلی می بالم به خودم
بذار همه گمان کنن من اول عاشقت شدم 

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 9 فروردین1386ساعت 4:52 قبل از ظهر توسط ..:: لییا مگوری ::..

شکایت

این روزا که شهر عشق خالی ترین شهر خداس
خنجر نامردمی حتی تو دست سایه هاس
وقتی که عاطفه رو می شه به آسونی خرید
معنی کلام عشق خالی تر از باد هواس
اما من که آخرین عاشق دنیام
ماهی مونده به خک و اهل دریام
از همه دنیا برام یه چشمه مونده
چشمه ای به قیمت همه نفس هام
از همینه که همه عمرمو مدیون تو ام
تویی که عزیزتر از عمر دوباره ای برام
بی نیازی به تن قلندرم تنها لباسه
اما دستام به ضریح تو دخیل التماسه
خسته و زخمی دست آدمک های بدم
پشت پا به رسم بی بنیاد این دنیا زدم
من برای گم شدن از خود و غرق تو شدن
راه دور عشقمو پیمودم این جا اومدم
بی نیازی به تن قلندرم تنها لباسه
اما دستام به ضریح تو دخیل التماسه
خسته و زخمی دست آدمک های بدم
پشت پا به رسم بی بنیاد این دنیا زدم
من برای گم شدن از خود و غرق تو شدن
راه دور عشقمو پیمودم این جا اومدم
بی نیازی به تن قلندرم تنها لباسه
اما دستام به ضریح تو دخیل التماسه




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 6:37 قبل از ظهر توسط ..:: لییا مگوری ::..

 

دوستان این آدرس وب جدیدمه....شعرهامو از نوشته های دیگه جدا کردم...چطوره؟؟

 

نوشته های لییا مگوری

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط ..:: لییا مگوری ::..

سلام بر و بچزززززززز جون خوبین؟ عید خوش میگذره؟ خوش به حالتون.... به من که اصلا" خوش نمیگذره و حسابی امسال کوفتمون( من و خواهرم) شد البته هر سال همین وضعه...ما هم مثلا" بچه خوب(+) هستیم٬ هیچی نمیگیم... واقعا" که یکی نیست ما رو درک کنه

خب ما خوشحالیم از این که شما حال میکنین تو عید...واسه من هم دعا کنین شاید یه فرجی بشه و یه اتفاق قشنگی واسم بیفته. عشقولانه٬ زیبا٬ و....

امیدوارم سال خوبی رو پیش رو داشته باشین..بهتر از پارسال...

فقط تو سفر یادتون باشه مواظب باشین یه کاری نکنین باعث ناراحتی دیگران یا همسفراتون بشه مثل این آقاهه...البته آدم بعضی وقتا تنش می خاره...




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 3 فروردین1386ساعت 3:41 قبل از ظهر توسط ..:: لییا مگوری ::..

غصه نخور مسافر

غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم
از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم
فرقی نداره بی تو بهار مون با پاییز
نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز
غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست
اینجا ولی آسمون باریدنم بلد نیست
غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت
فدای برق ناز اون چشمای قشنگت
غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری
من که خودم می دونم که تو چقدر صبوری
غصه نخور مسافر بازم می ای به زودی
ما رو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
ز دل تو می دونم هیچ کس خبر نداره
 غصه نخور مسافر گذشتیم از ماه اسفند
بهار شد بر می گردی چیزی نمنونده بخند
غصه نخور مسافر تولد دوباره
غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره
غصه نخور مسافر غصه کار گلا نیس
سفر یه امتحانه به جون تو بلا نیس
غصه نخور مسافر تو خود آسمونی
در آرزوی روزی که بیای و بمونی




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط ..:: لییا مگوری ::..

از وجودت امید تازه ای پیدا میکنم...امید به وجود خودم...

دوست دارم خودت باشی...همیشه...همونی که خودت گفتی...

من به تو به عشقت به وجودت خیلی احتیاج دارم....

ندیده دوست دارم از خیالات بکشمت بیرون و محکم تو رو تو بغل بگیرم...پس بدون که خیلی تنهام

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 3:20 قبل از ظهر توسط ..:: لییا مگوری ::..

سلام بر و بچز جون خوبین؟

خیلی وقته همین جوری باهاتون حرف نزدم....این روزا خوب نمیگذره...خیلی یکنواخت شده برام البته همیشه هم اینجوری بوده ولی حالا دیگه خسته شدم.انگار باید یه چیزی باشه که منو خوشحال کنه...خیلی بده این جوری.اگه آدم تو زندگیش یه دلخوشی نداشته باشه یعنی هیچ

اه....زندگی بدیه...همه می خوان آدمو اذیت کنن٬ گول بزنن یا سر کار بذارن

همین الان به این نتیجه رسیدم که من خیلی تنهام....

چقدر خوبه یکی تو زندگی یکی دیگه رو شدید دوست داشته باشه...نه...! هر دو نفرشون همو شدید دوست داشته باشن...آره

نمیدونم چون الان چهار و نیمه و گیج میزنم این جور چرند نوشتم یا....؟ یا شایدم افسردگیه...اون هم از نوع مضمن!شدید! و...غیر قابل درمان...

 

( میدونم این پست مسخره ای شد و مثل بقیه پست ها براش نظر نمیدین...)




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 4:43 قبل از ظهر توسط ..:: لییا مگوری ::..

 

 در روشنی آمدن روزگار وصل
من حرمت گل را به جهان هدیه کرده ام
 در لحظه های زندگیم زین طلسم عشق
من خاطره آن مه خود زنده کرده ام
شبها که بی نصیب گل و غافلم ز خود
در آرزوی آمدنش گریه کرده ام
 مست از می وجود گل و عاشق از امید
 جان را فدای حس چنان غمزه کرده ام
 پایان شام هجر شد آخر نصیب من
 خود را نثار لطف همان لحظه کرده ام




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط ..:: لییا مگوری ::..